محمدفرزاممحمدفرزام، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه سن داره

پسرم هدیه خدا

تولد یک سالگی محمد فرزام

امروز خورشید شادمانه ترین طلوعش را خواهد کرد  و دنیا رنگ دیگری  خواهد گرفت ، قلبها به مناسبت آمدنت خوش آمد خواهند گفت . فرشته آسمانی سالروز زمینی شدنت مبارک برای دیدن عکسهای تولد محمد فرزام به ادامه مطلب حتما  ....  لطفا مراجعه نمایید.   به نام خدایی که تو را آفرید خدا یکی از فرشته های زیبای خودش رو در تاریخ 1390/05/11 زمینی کرد و به من و همسرم که چند وقت بود با هم ازدواج کرده بودیم هدیه داد  و ما رو لایق مادر و پدر شدن دونست اینطوری شد که محمدفرزام مامان شد پسرم هدیه خدا حالا یک سال از اون روز میگذره و تولد یک سالگی این فرشته کوچولو شده. پسرم،عشق...
10 اسفند 1391

1391/02/13

گل پسری مامانی و دوست جونا سلام. این عکسهایی که ایجا میبینید مربوط میشه به اولین باری که محمدفرزام رو کچل کردیم. میخواستیم کچلش کنیم تا موهاش پر پشت شه.پس اون موهای نرم و لخت رو با ماشین تراشیدیم و بعد از چند وقت که دوباره موهاش بلند شد دیدیم بببببببله، موهای آقا پیچ پیچی شدن .خوب دیگه چکار کنیم.حالا این چقدر به کچل کردنش مربوط میشه رو دیگه من نمی دونم.اینم عکس جیگر مامان قبل و بعد از کچل شدن: یک روز قبل از کچل شدن و یک ساعت بعد از کچل شدن عشق منی به خدا ...
1 اسفند 1391

چهار دست و پا رفتن یا ایستادن.......؟؟

قبل از اینکه 9 ماه گل پسری تمام بشه و وقتی تو سن 8 ماه و نیم بود. تازه یاد گرفته بود بدون اینکه بیفته بطور صحیح و مستمر بصورت 4 دست وپا حرکت کنه. و خودش کلی ذوق میکرد.ضمن اینکه شیطنتاشم بیشتر شده بود. گل پسری توی همین حین یادگرفت بایسته اونم کجا؟؟؟ یه روز که توی تختش گذاشته بودمش،دیدم دستش رو گرفت به لبه تخت و بلند شد ایستاد. نمی دونستم خوشحال شم و نگاش کنم یا برم و زود بغلش کنم تا نیوفتاده؟!!! چون تخت محمدفرزام مثل همه تختها دو طبقه است .طبقه اول که بالا وصل میشه مال زمانیه که بچه هنوز نمیتونه بایسته و ارتفاع کمی داره و بعد میشه اون قسمت رو از تخت جدا کرد و تخت پایین میره که بتونه توش بایسته. خلاصه اینجوری شد که ما ه...
1 اسفند 1391

17 ماهگیت مبارک

17 ماهگیت مبارررررررررک یه عالمه بوس واسه نفس مامان نفس مامانی امروز 17 ماهه شد همیشه پایدار باشی عشق مامانی قد و بالای تو خوشتیپ رو بنازم ...
12 دی 1391

گردش دسته جمعی

سلام به گل پسرم که وقتی بزرگ شد میخواد این دفتر خاطرات مجازی رو بخونه و ورق بزنه و یه سلام به همه دوستای دنیای مجازیمون . روز پنج شنبه 23 آذر تصمیم بر آن شد که فردا که هم روز جمعه هستو هم هوا خوبه بزنیم به دشت و کوه. البته شهر ما از این چیزا نداره فقط یه جاده ساحلی داره خلاصه روز جمعه وسایل و خوراکی هارو آماده کردیمو همگی رفتیم جاده ساحلی.   الهی قربونت بشششششششم برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب میریم تا اونجا گفتیم که وسایل رو جمع کردیمو رفتیم جاده ساحلی...... و اما همراهان آقا جون و مادر جون،که زحمت آماده کردن کبابا با مادرجون بود. خاله معصوم و عمو حسین،خانواده عمو عبدالله و خانواده عمو سهراب عموی با...
12 دی 1391